مولوی عبداحق درازهی معروف به حقانی
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: مولوی عبداحق درازهی معروف به حقانی

 

مولوی عبداحق درازهی معروف به حقانی

در سال 1350 ه.ق  در روستای پروم از توابع سراوان در منزل داد محمد کودکی بدنیا آمد پدر و مادرش او را عبدالحق نامیدند عبدالحق با طبعیت بزرگ شد و به سن هشت سالگی رسید از قضای روزگار مادرش دار فانی را وداع گفت و فرزند خردسالش را تنها گذاشت پدرش بعد از وفات مادرش توجه بیشتری به او نمود و همیشه با او بود و هرگز اجازه نمی داد عبدالحق از او دور شود تا این که عبدالحق به سن پانزده سالگی رسید . تحصیلات ابتدایی خود را در سن پانزده سالگی در مدرسه منبع العلوم پنجگور نزد قاضی نور محمد زعمرانی آغاز نمود و دروس مقدمات را گذرانید به دهلی رفت و همزمان با اوج مبارزات مردم مسلمان هند علیه استعمار انگلیس نزد مولانا عابد حسین تجوید قرآن را آموخت و به عضویت علمای هند در آمد در سال 1363 ه .ق عازم دیوبند شد و در دارالعلوم دیوبند تحصیل را آغاز نمود پس از استقلال پاکستان و جدا شدن از هند به علت بسته شدن مرزها نتوانست به دهلی باز گردد سرانجام به ایران بازگشت و درباره مشکلات اجتماعی مردم محروم و فقیر بلوجستان شعر سرود اولین شعر او جنان مورد توجه عام و خاص قرار گرفت که او را حقانی لقب دادند .

 

آثار وی:

تاریخ اسلام  مسائل اجتماعی و اخلاقی قیامت نامه و ...

 

  مردی ز بلوج در سخنرانی بود ....از نای به نغمه مسلمانی بود ...... خواهی اگر از من شنوی عنوانش ........ آزاده روزگار حقانی بود .


 
میلاد نبی اکرم حضرت محمد (ص)مبارک
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: میلاد نبی اکرم حضرت محمد (ص)مبارک

میلاد نبی اکرم حضرت محمد (ص)مبارک

حوزه نیوز در آستانه سالروز میلاد فخر کائنات،‌ رسول اعظم، خاتم‌النبیین حضرت محمدبن عبدالله چهل نکته ناب از سیره آن حضرت را تقدیم ارادتمندان ساحت قدسی نبی عظیم‌الشان اسلام کرد.

 دائماً متفکر بود

 اکثر اوقات ساکت بود

خلقش نرم بود

کسی را تحقیر نمی‌‌کرد

دنیا و ناملایمات هرگز او را به خشم نمی‌آورد

حقی پایمال می‌شد از شدت خشم کسی او را نمی‌‌شناخت تا اینکه حق را یاری کند

هنگام اشاره به تمام دست اشاره می‌فرمود

وقتی خوشحال می‌شد چشمها را به ‌هم می‌نهاد

بیشتر خنده‌های آن حضرت تبسم بود

می‌فرمود حاجت کسانی که به من دسترسی ندارند را ابلاغ کنید

هر کس را به مقدار فضیلتی که در دین داشت احترام می‌کرد

با مردم انس می‌گرفت و آنان را از خود دور نمی‌کرد

در همه امور اعتدال داشته و افراط و تفریط نمی‌کرد

زبان خویش را از بیان سخنان غیرضروری کنترل می‌کرد

در انجام وظیفه به هیچ وجه کوتاهی نمی‌کرد

بافضیلت‌ترین فرد نزد پیامبر خیرخواه‌ترین آنان برای مردم بود

پیامبر در هیچ محفل و انجمنی نمی‌نشست و برنمی‌خاست جز آنکه به یاد خدا باشد

در مجالس جایگاه خاص برای خود برنمی‌گزید

هنگامی که بر جمعی وارد می‌شد در جای خالی می‌‌نشست و به یاران خویش دستور می‌داد این گونه عمل کنند.

هر کس برای رفع نیاز رجوع می‌کرد نیازش را برآورده می‌کرد یا با کلام دلنشین آن حضرت قانع می‌شد.

رفتار پیامبر آنقدر نرم بود که مردم او را همچون پدری دلسوز و مهربان می‌دانستند و حق همه مردم نزد آن بزرگوار یکسان بود

مجلسش مجلس بردباری، حیا، صدق و امانت بود

عیب‌جو نبود و از کسی هم تعریف زیاد نمی‌کرد

پیامبر نفس خود را از سه چیز پرهیز می‌داد جدال، پرحرفی و سخنان غیرضروری

هرگز کسی را سرزنش نمی‌کرد

در پی لغزش‌های مردم نبود

سخن نمی‌گفت مگر در جایی که امید ثواب در آن وجود داشت

سخن کسی را قطع نمی‌کرد مگر این که از حد متعارف تجاوز می‌کرد

به آرامی و متانت گام برمی‌داشت

کلامش مختصر، جامع، آرام و شمرده بود و آهنگ صدایش از همه مردم زیباتر بود

رسول خدا (ص) شجاع‌ترین، بهترین و سخاوتمندترین مردم بود

پیامبر در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکیبا بود

پیامبر بر روی زمین می‌نشست و غذا می‌خورد

با دست خویش کفش خود را وصله می‌زد و جامه خود را با دست خود می‌دوخت

آنقدر از ترس خدا می‌گریست که جای نماز آن حضرت نمناک می‌‌شد

هر روز هفتاد بار استغفار می‌کرد

لحظه‌ای از عمر بابرکت خویش را بیهوده نمی‌گذرانید

دیرتر از همه مردم به خشم می‌‌آمد و زودتر از همه راضی می‌گشت

با ثروتمندان و تهیدستان یکسان دست می‌داد و مصافحه می‌کرد وقتی به کسی دست می‌داد بیش از او دست خویش را باز نمی‌کشید

با مردم شوخی می‌کرد تا مردم را خوشحال سازد

امام صادق(ع)فرمودند:

انی لاکره للرجل ان یموت و قد بقی خلة من خلال رسول الله صلی الله علیه و اله لم یات بها.

من خوش ندارم کسی بمیرد در حالی که هنوز برخی از آداب پیامبر (ص) را به جا نیاورده است.


 
کشف قارچی که برای ناهار پلاستیک می خورد
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی: کشف قارچی که برای ناهار پلاستیک می خورد
کشف قارچی که برای ناهار پلاستیک می خورد
گروهی از دانشجویان آمریکایی در مدت یک اکتشاف سالانه در آمازون، نوعی قارچ کشف کردند که پلاستیک می خورد و قادر است این ماده را تجزیه کند.

به گزارش خبرگزاری مهر، پلاستیک ماده ای است که تقریباً تجزیه آن در طبیعت غیرممکن است و یا در دوره های زمانی بسیار طولانی انجام می شود.

اکنون پژوهشگران جوان دانشگاه ییل در جریان یک اکتشاف سالانه در جنگلهای گرمسیری آمازون به همراه، اسکات استرابل، استاد شیمی زیستی این داشنگاه در اکوادور نوعی قارچ تاکنون ناشناخته را کشف کردند که از اشتهای بالایی برای ماده "پلی اورتان" برخوردار است. "پلی اورتان" رایج ترین پلاستیکی است که فرایند تجزیه آن در طبیعت صدها سال به طول می انجامد.

براساس گزارش پاپ ساینس، این پلاستیک به طور معمول در ساخت تمام ابزارهای پلاستیکی از شلنگهای آبیاری تا کفشها و صندلی خودروها کاربرد دارد، اما به محض اینکه به عنوان زباله در طبیعت رها شود قادر است برای یک مدت طولانی دربرابر تجزیه شدن مقاومت کند.

این قارچ جدید که Pestalotiopsis Microspora نام دارد اولین ارگانیسمی است که می تواند با رژیم غذایی ثابت "پلی اورتان" زندگی کند و فرایند تجزیه این ماده را بدون نیاز به اکسیژن انجام دهد.


 
روستای شمع سر (شم سر یا شمه سر)سراوان
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی: روستای شمع سر (شم سر یا شمه سر)سراوان

روستای شمع سرسراوان

که به ان شمه سر و شم سر نیز می گویند

سالها پیش یعنی1361مرحوم مولوی عبدالحق درازهی (حقانی)شاعر توانمند بلوچ با تلاش شبانه روزی و طاقت فرسا  سنگ بنای این روستا را با حفر چاه عمیق گذاشت

تا چند سال ایشان به تنهایی و بعدها با یکی دو خانواده در این روستا زندگی میکرد

روستایی که امروزه رونق و جمعیت بسیار دارد

زوستای شمع سرویا شمه سر در مرز پاکستان حد فاصل روستای هندوان و کشتگان واقع شده است  که اروزه فرزندان برومندشان عبدالحمید درازهی (شاعر خوب سراوانی

که مانند پدرشان اشعار زیبایی میگویند) و عبدالواحد درازهی راه پدر را ادامه میدهند


 
اسوه ی اخلاق و علم دکتر ترکمن زهی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی: دکتر ترکمن زهی

اسوه ی اخلاق و علم

جناب آقای پروفسور ترکمن زهی ارتقاء درجه شما را از دانشیاری به  استادی دانشگاه بلوچستان تبریک و تهنیت می گوییم.

 امیدواریم همچنان افتخار آفرین باشید.

                                                 

به توصیه ی برادر گلم جناب اقای   ایرج بخشی که مدتی را در خدمت این استاد گرانمایه تلمذ نموده اند  واز سجایای اخلاقیشان بسیار سخن گفته اند ،

بر خود واجب دانستم خدمات این استاد محترم را ارج نهم.

با امید به موفقیت روز افزون ایشان.


 
خاطرات آسکان
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

خاطرات من

سال 62روستای اسکان سراوان  سیستان و بلوچستان

ماجرای دوست من

 آقای نورایی  

حدود ساعت 11شب یکی از شب های زمستانی  اقای ذبیح الله جنیدی که یکی از درجه داران خوشنام و بسیار مردمی پاسگاه آ سکان بود اومد خونه ام وگفت با نورایی یکی از در جه داران اهل زابل کشتی می گرفتم که سرش  خورد به گوشه ی سکو وپشت چشمش پاره شد ه وسیله ای هم نیست ببریمش کوهک (ماشین پاسگاه خراب بود) یه کاری بکن.

 رفتم در خونه ی  زنده یاد مولوی عبدالحق حقانی اقا واحد  مالک تنها ماشین روستا سراوان بود( بعد جهانگیر هم ماشین خرید) بچه های کمیته ی انقلاب اسلامی اون زمان در پاسگاه های مرزی مستقر بودند ولی چون میونه شون با این بنده خداخوب  نبود راضی نشده بودند ببرنش.         

رفتم پیش بچه های کمیته که با هم دوست بودیم  وازشون خواهش کردم و اومد ند وبالاخره بردیمش ساعت دو نیمه شب رسیدیم کوهک مسول بهداری گروهان  رو بیدار کردیم  زیر نو ر چراغ قوه ای که براش گرفتیم  پیشونی این بنده خدارو چندین بخیه زد و پانسمان کرد و  برگشتیم آسکان ساعت 5 صبح بود.

این ماجرا رو داشته باشید

 واما بعد...

یکی از روزهای پاییز سال 63 با ماشین یکی از دوستانم داشتم از سراوان به آسکان می رفتم  در بین راه نرسیده به پایگاه گزبستان ( اون وقت ها به فرماندهی سرکار  ستوان حمید شمس که ازافسران شایسته ی ونیک نام ژاندارمری اون زمان ) از یک ماشین نیروی انتظامی چون به من راه نمی داد به سختی سبقت گرفتم به محض سبقت از وی شروع کرد به چراغ دادن و بوق زدن وچون فاصله ی چند صد متریی بیشتر با پایگاه نداشتیم در پایگاه توقف کردم  به محض پیاده شدن و قبل از این که به حمید اقای شمس برسم با ماشین پیچید جلوم و پیاده شد وبا صدایی بلند شروع کرد به  فحاشی که:

 مگر نمی دونی از ماشین ژاندارمری نباید سبقت بگیری!!!!!

ایشون هم دوست من بود فکر کردم شوخی می کنه یا منو نشناخته  گفتم :سلا م !

 ولی اون، ادامه همان ماجرا...

گفتم: منم فهیم

گفت: هرکی میخواهی باش

تازه فهمیدم ماجرا جدیه وبا اجازه شما بهش فهموندم که داره زیادی غلط میگه .

اقای شمس هم که چشماش از این ماجرا گردتر از همیشه شده بود نهیبی به این گروهبان زد

و بالاخره  ساکت شد.

بچه ها گفتند این موضوع رو باید صورت جلسه کنیم که من موافقت نکردم وبه خدایش واگذار نمودم

فقط جالبه بدونید،

 این اقای سر گروهبان همون بنده خدایی بود که اون شب بردمش کوهک و پشت چشمشو بخیه زدند.

پایدار باشید .


 
خاطرات آسکان
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

خاطرات آسکان

 سال 62روستای اسکان سراوان  سیستان و بلوچستان

ماجرای  آموزش  فارسی توسط یک پاکستانی

یکی از دوستان امام بخش پرومی که مثل امام بخش اصلا فارسی بلد نبود اما فوق العاده شیطون

 فارسی را چنین آموزش می  داد:

 (پارسی هما بلوچینت تو بلوچی حبر کن او پقط وطی دپه اینکروک چوطی کن پارسی بیت)

زبا ن فارسی همان بلوچی است اگر با دهان کج    بلوچی صحبت کنی  فارسی می شود.


 
خاطرات آسکان
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

خاطرات آسکان

سال 62روستای اسکان سراوان  سیستان و بلوچستان

ماجرای رانندگی  عاشق پاکستانی

امام بخش پرومی

ان روزها مرحوم امام بخش پسر اقا  یارمحمد  در آسکان  عاشق بود.

ا وهر چند روزی یک بار از روستای   ( میتک یارمحمد )پروم پاکستان  به آسکان می امد.

لازم به ذکر است انروزها رفت و آمد بین بلوچستان پاکستان و بلوچستان ایران تقریبا زیاد بود به گونه ای که بسیاری از دامداران ساکن  مرز چند ماه از سال رو این طرف مرز بودند وچند ماه دیگه رو اون طرف که این ماجرا هنوز هم کم وبیش ادامه دارد چون هستند خانواده هایی که تعدادی از اعضا این طرفند وتعدادی ان طرف و تنها حایل مشخص و جدا کننده مرز وجود میله های مرزی بود که هرچند صد متر یکی قرار داشت البته گویا در حال حاضر به دلیل حضور اشرار در منطقه کنترل مرز شدید تر شده است و موانع متعددی ایجاد کرده اند.

در هر حال اقا امام بخش ما که از دوستان من و  از اقوام جناب مولوی  عبدالحق حقانی نیز بود و گویا اصالتا ایرانی ، در آسکان دلبا خته کسی شده بود .

در جریان همین رفت و امد ها یک روز خبر اوردند که امام بخش سوار بر موتور سیکلت با یک موتور سیکلت در نزدیکی آسکان تصادف کرده و مجروح شده  وقتی به کمکش رفتیم و انتقالش دادیم  گفت:من فراموش کرده بودم که اینجا ایران است و باید از سمت راست جاده رانندگی کنم واز اغاز راه هم خودرویی  از مقابل نیامد وگرنه زودتر از این تصادف می کردم.

در عین حال که دست وی شکسته بود و کلی درد می کشید اما این رانند گیش باعث خنده ی بی امان او و دوستان گردید.

امام بخش چند سال بعد توسط اشرار از خدا بی خبر در مسیر پنج گور و پروم پاکستان کشته شد خدایش بیامرزد.


 
← صفحه بعد