خاطرات من
سال 62روستای اسکان سراوان سیستان و بلوچستان
ماجرای دوست من
آقای نورایی
حدود ساعت 11شب یکی از شب های زمستانی اقای ذبیح الله جنیدی که یکی از درجه داران خوشنام و بسیار مردمی پاسگاه آ سکان بود اومد خونه ام وگفت با نورایی یکی از در جه داران اهل زابل کشتی می گرفتم که سرش خورد به گوشه ی سکو وپشت چشمش پاره شد ه وسیله ای هم نیست ببریمش کوهک (ماشین پاسگاه خراب بود) یه کاری بکن.
رفتم در خونه ی زنده یاد مولوی عبدالحق حقانی اقا واحد مالک تنها ماشین روستا سراوان بود( بعد جهانگیر هم ماشین خرید) بچه های کمیته ی انقلاب اسلامی اون زمان در پاسگاه های مرزی مستقر بودند ولی چون میونه شون با این بنده خداخوب نبود راضی نشده بودند ببرنش.
رفتم پیش بچه های کمیته که با هم دوست بودیم وازشون خواهش کردم و اومد ند وبالاخره بردیمش ساعت دو نیمه شب رسیدیم کوهک مسول بهداری گروهان رو بیدار کردیم زیر نو ر چراغ قوه ای که براش گرفتیم پیشونی این بنده خدارو چندین بخیه زد و پانسمان کرد و برگشتیم آسکان ساعت 5 صبح بود.
این ماجرا رو داشته باشید
واما بعد...
یکی از روزهای پاییز سال 63 با ماشین یکی از دوستانم داشتم از سراوان به آسکان می رفتم در بین راه نرسیده به پایگاه گزبستان ( اون وقت ها به فرماندهی سرکار ستوان حمید شمس که ازافسران شایسته ی ونیک نام ژاندارمری اون زمان ) از یک ماشین نیروی انتظامی چون به من راه نمی داد به سختی سبقت گرفتم به محض سبقت از وی شروع کرد به چراغ دادن و بوق زدن وچون فاصله ی چند صد متریی بیشتر با پایگاه نداشتیم در پایگاه توقف کردم به محض پیاده شدن و قبل از این که به حمید اقای شمس برسم با ماشین پیچید جلوم و پیاده شد وبا صدایی بلند شروع کرد به فحاشی که:
مگر نمی دونی از ماشین ژاندارمری نباید سبقت بگیری!!!!!
ایشون هم دوست من بود فکر کردم شوخی می کنه یا منو نشناخته گفتم :سلا م !
ولی اون، ادامه همان ماجرا...
گفتم: منم فهیم
گفت: هرکی میخواهی باش
تازه فهمیدم ماجرا جدیه وبا اجازه شما بهش فهموندم که داره زیادی غلط میگه .
اقای شمس هم که چشماش از این ماجرا گردتر از همیشه شده بود نهیبی به این گروهبان زد
و بالاخره ساکت شد.
بچه ها گفتند این موضوع رو باید صورت جلسه کنیم که من موافقت نکردم وبه خدایش واگذار نمودم
فقط جالبه بدونید،
این اقای سر گروهبان همون بنده خدایی بود که اون شب بردمش کوهک و پشت چشمشو بخیه زدند.
پایدار باشید .